پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - پرسمان نوسازى و نوانديشى دينى - مرادى مجيد
پرسمان نوسازى و نوانديشى دينى
مرادى مجيد
معرفى كتاب
سؤال التجديد فى الخطاب الاسلامى المعاصر
نويسنده: رضوان جودت زياده
ناشر: دارالمدار الاسلامى
سال نشر: ٢٠٠٤ م
رضوان جودت زياده، نويسنده سورى، محقق، كتاب شناس و كتاب خوان پركار و پر اطلاعى است كه كاوش در حوزه مطالعات اسلامى، به ويژه كتابهاى منتشر شده در اين حوزه را بر حرفه تحصيلىاش، يعنى دندانپزشكى ترجيح داده است.
وى معمولاً كتابهاى تازه منتشر شده در موضوع مطالعات اسلامى، را در مجلات و روزنامههاى معتبر عرب معرفى مىكند.
بخش عمده »سؤال التجديد فى الخطاب الاسلامى المعاصر« نيز بازنويسى همان معرفى كتابها است كه به شكل موضوعى مرتب شده است.
وى در مقدمه كتاب چنين مىگويد: انفجارهاى فاجعهآميز نيويورك و واشنگتن در يازدهم سپتامبر ٢٠٠١ م، حاصل شاخصهاى متعدد جهان جديدى بود كه در حال خلق شدن است.
در اين ميان گروهى بر آناند كه اين حادثه صرفاً بهانهاى براى سياستمداران امريكايى فراهم كرد تا اصول روابط بين الملل را بر اساس معيارهاى خود بازسازى كنند، ولى گروه ديگرى هم معتقدند كه جهانِ پس از دوران جنگ سرد، از زمان فروپاشى اتحاد جماهير شوروى (١٩٩١م) و سقوط ديوار برلين و پيشقراولى امريكا در پيمان بينالمللى اخراج عراق از كويت، شكل بندى شده بود و همه اين وقايع سياسى داراى ابعاد استراتژيك جهانىاى بودند كه جهان را براى ورود به مرحلهاى جديد كه ديگر چند قطبى بودن را بر نمىتابيد و به موجب آن ايالات متحده سياست ساز جهان تك قطبى مىشد، آماده مىكرد.
ظهور جهانى شدن و انحصار نظام اقتصادى چيره، يعنى سياست اقتصاد بازار و گشودگى ليبرال مآبانه، موجب تثبيت نظام تك قطبى شد و اين وضع، »فوكوياما« را تشويق كرد تا پس از نازايى الگوهاى تمدنى ديگر و ناتوانى آنها از توليد سيستمهاى سياسى و اقتصادى بديل، پايان تاريخ را اعلام كند...
حادثه يازدهم سپتامبر از راه رسيد تا تمام محاسبات انسانى و بشرى، جاى خود را به محاسبات امنيتى بدهد و اهتمام به مفاهيم چون فقر، گرسنگى، محيط زيست و حقوق بشر از سر زبانها بيفتد و مفاهيمى مانند تروريسم و مبارزه با ترور و... جاى آن را بگيرد...، اما مهمترين تأثير حادثه يازدهم سپتامبر، تأثير آن بر قدرت و توانايى مسلمانان بر تجديد فهم اسلام و پديد آوردن انقلابى معرفتى در درون آن است، به گونهاى كه براى جهان اين فرصت را فراهم آورد كه به شكلى صميمانهتر و انسانىتر با آن ارتباط و آشنايى برقرار كنند.
اكنون ديگر اهتمام جهانيان به اسلام، از حوزه مطالعات شرق شناسانه دانشگاهها و مراكز پژوهشى بيرون آمده و موضوع روزنامهها و مجلات غربى شده است.
اين كتاب از يك مقدمه و پنج فصل فراهم آمده است.
در فصل نخست با عنوان »اسلام معاصر و پرسمان نوانديشى« ابتدا تاريخچه مفهوم »التجديد« و ديرينه تاريخى آن توضيح داده شده است. در دوران جديد، نخست امين الخولى با كتاب »التجديد فى الدين« در سال ١٩٣٣م و وحيد الدين خان (پاكستانى) در سال ١٩٧٨ با كتاب »تجديد علوم الدين« به موضوع تجديد انديشه دينى اهتمام گماردند.
مفهومى كه وحيدالدين خان از تجديد علوم دين مراد كرده بود، مفهومى احياگرايانه بود؛ يعنى زدودن زنگارها و غبارهايى كه بر دامن دين نشسته است. مؤلف سه مرحله براى پرسمان نوانديشى در يك قرن و نيم اخير بر مىشمرد: مرحله نخست، مرحله (اثبات) امكان نوانديشى است كه در واكنش به اتهام برخى شرق شناسان به اسلام كه اين دين را فاقد قدرت تطّور و تجدّد دانستند و عقبماندگى مسلمانان را به دين اسلام ربط دادند، ظهور يافت.
در پاسخ به اين اتهامات و ادعاها، عبدالمتعال الصعيدى كتاب »المجد دون فى الاسلام« را كه از نخستين كتابها در اين موضوع در قرن بيستم است، نگاشت و طى آن تأكيد كرد كه اسلام ظرفيت تجديد و تجدد در هر زمانى را دارا است. در همان سال »محمد اقبال لاهورى« كتاب »تجديد انديشه دينى در اسلام« را نوشت و در آن اصل اجتهاد را به عنوان مبدأ حركت و پويايى اسلام معرفى كرد.
مرحله دوم نوانديشى دينى، مرحله اثبات مشروعيت آن است و مرحله سوم مرحله ضرورت يا نياز به آن، پس از اينكه اين اصطلاح، مشروعيتى تاريخى يافت، تقريباً همه از آن سخن مىگويند؛ هر چند خواستهها و اهداف متفاوت است.
نويسنده از محمد عابد جابرى نقل مىكند كه پرسش از تجديد فكر و نوانديشى، پرسشى معرفتى نيست؛ يعنى از نوع پرسشهايى نيست كه پاسخ خود را در حجم كمى يا كيفى از معارف كه به پرسشگر عرضه مىشود، مىجويد. پرسش از نوانديشى، پرسشى عمل است؛ پرسشى كه پاسخ خود را تدريجى، متجددانه، رو به رشد، همراه با ممارست در درون (پراكسيس) مىجويد؛ نه پيش از آن، نه بالاتر از آن و نه خارج از آن. جابرى هم چنين تأكيد مىكند كه راهى به سوى تجديد و نوانديشى نيست، مگر از درون ميراث و مگر با ابزارهاى خاص و امكانات ذاتى ميراث و در عين حال يارىگيرى از ابزارهاى روش شناختى و معرفتشناسى عصرما.
فصل دوم كتاب، طيفهاى متنوع و متعدد گفتمان اسلامى معاصر را مورد توجه قرار داده است. در ابتداى اين فصل، چالش قدرت و معرفت در جامعه عرب، با تأكيد بر نمونه سيد قطب و كتاب پرآوازهاش »معالم فى الطريق« و با استفاده از نظريه ميشل فوكو بررسى شده است. نويسنده با اشاره به نظريه فوكو درباره ارتباط دانش و قدرت و چالشى كه از روزگاران قديم ميان اصحاب قدرت و دانش برقرار بوده و در جريان آن اصحاب قدرت سعى در توليد دانشى متناسب و دلخواه قدرت داشتهاند و دانش را تحت سانسور قرار مىدادهاند و اصحاب دانش نيز با اظهار اينكه عالم معرفت، عالم حقيقت و آزادى است و عالَم قدرت سراسر شر و خطاست، نشان مىدهد كه چگونه خلأ معرفتىاى كه جريان اخوانالمسلمين، پس از كشته شدن زود هنگام بنياد گذارِ آن »حسن البنا« از آن رنج مىبرد، به ظهور جريانى تندرو كه سيد قطب پيشتاز آن بود، انجاميد.
سيد قطب با توليد انديشه حاكميت و جاهليت، تقريباً همه جوامع بشرى زمان خود و از جمله جوامع اسلامى را جوامعى جاهلى ناميد و بيشترين تأثير را بر جريانهاى اسلام گراى معاصر بر جاى نهاد. وى طيفى از گفتمان اسلامى يا حتى نوانديشى اسلامى را نمايندگى مىكند كه از ميراث فقهى كلاسيك فاصله گرفت و راه ارتباطى جديدى با نص دينى پيدا كرده؛ اين روش مورد اعتراض و انتقاد بسيارى فقهاى سنتى و در رأس آنها شيخالازهر قرار گرفت كه او را به جسارت نسبت به نص متهم كردند.
در مقاله ديگرى از فصل دوم با عنوان »نقد عقل اسلامى از ديدگاه محمد اركون؛ پرسش تاريخى در بسترى اجتماعى«، چهار مرحله اصلىاى را كه اركون براى ميراث اسلامى برشمارد، يادآور مىشود كه عبارت است از:
١. مرحله ظهور قرآن و شكلگيرى اوليه تفكر اسلامى.
٢. مرحله عصر كلاسيك كه وى آن را عصر عقلانيت و شكوفايى علمى و تمدنى مىخواند.
٣. مرحله عصر مدرسى تكرارى و نشخوارى كه عصر انحطاط ناميده مىشود.
٤. عصر نوزايى در قرن نوزدهم تا دهه پنجاه قرن بيستم.
اركون معتقد است كه مرحله پنجمى را هم بايد به مراحل ياد شده افزود و آن انقلاب ناسيوناليستى جمال عبدالناصر (١٩٧٠- ١٩٥٢) و پس از آن انقلاب اسلامى ايران (١٩٧٩) است.
اركون عقل اسلامى كلاسيك (سنتى) را با پذيرش مرجعيت نص قرآنى و به تعبير ديگر اصل الهى عقل، نشاندار معرفى مىكند، اما پيدايى علم اصول فقه و بالندگى آن به دست شافعى، ما را وا مىدارد تا مفهومى جديد و كارآمد از عقل اسلامى از حيث تاريخى و تأملى استخراج كنيم...؛ البته عقل اسلامى كلاسيك به توليد علم اصول فقه اكتفا نورزيد...
اركون در مبناپردازى براى مشروعيت نقد عقل اسلامى يعنى پروژهاى كه دنبال مىكند- به پرسشى تاريخى يا مشروعيتى تاريخى استناد مىجويد، زيرا تقسيمبندى تاريخى عقل اسلامى، عقولى را توليد كرده است و ما در برابر عقل واحدى قرار نداريم. اركون در يكى از گفت و گوهايش، پس از توضيح مفهوم عقل اسلامى، آن را شاخهبندى مىكند و از عقول اسلامى به صيغه جمع و نه مفرد سخن مىگويد و همين امر به تكثرگرايى و تكثرنگرى مشروعيت مىبخشد، زيرا اين عقول، بر مرجعيتها و حاكميتهاى فرهنگى متعدد و متنوعى متكى است.
در مقاله ديگرى از اين بخش، رضوان زياد، خوانشى از كتاب پرآوازه »الفكرالاصولى و اشكالية السلطة العلمية فى الاسلام« ارائه مىكند و در روايتى ديگر، حكايت رابطه ميان دانش و قدرت را بازگويى مىكند.
در مقالهاى ديگر نيز، نقد عقل سلفى از ديدگاه عبدالجواد ياسين بررسى شده است. عبدالجواد ياسين معتقد است كه عقل اسلامى امروزى، تا حدى اسف برانگيز، نسب به اعتبارات و ملاحظات واقعيت بشرى معاصر تجاهل مىورزد و اصرار دارد تا از طريق فقه - كه در نتيجه برخورد با نص در دوران قديم شكل گرفته است و نيز از طريق فهم شريعت از راه فهم سلف، با نص تعامل برقرار كند و نتيجه آن، پوشاندن واقعيت كنونى در پشت واقعيت سلف است؛ در چنين شرايطى است كه نص، توانايى كاركردىاش را از دست مىدهد و نشانه آن هم به وضوح در شكاف ميان عقل اسلامى معاصر و عصر كنونى آشكار است و اين تنها، مشكل عقل اسلامى معاصر نيست، بلكه از راه »سلف« عادت سلفى تثبيت شدهاى است و به تعبير وى، خود سلف هم از نخست سلفى بودهاند.
طيفهاى ديگرى كه رضوان زياده، از نوانديشى دينى معاصر نشان مىدهد، انديشههاى طه عبدالرحمن، هشام جعيط، نصرحامدابوزيد، ابويعرب المرزوقى، محمد شحرور (كه نويسنده او را گمراهى در وادى نوانديشى مىنامد) و احميدة النيفر است.
فصل سوم »اسلام و نوگرايى سياسى؛ دشوارههاى انسان باورى، دموكراسى و حقوق بشر« نام دارد. نويسنده در اين فصل ناهماهنگى مواضع متفكران مسلمان نسبت به موضوعاتى چون مدرنيسم، حقوق بشر و دموكراسى را متذكر مىشود. از يك سو برخى دموكراسى و تكثرگرايى را از اصول اسلامى مىشمرند و از سوى ديگر، كسانى اشكال نوگرايى را شيوههاى جديد جنگ با اسلام به شمار مىآوردند. اين حالت، نشانه ناتوانى انديشه اسلامى از توليد گفتمانى خاص در مسئله نوگرايى يا توليد موضعى انتقادى نسبت به نوگرايى است.
فصل چهارم با عنوان »اسلام سياسى، روندها و سرنوشتهاى متباين«، به اين نكته توجه مىدهد كه جريانهاى مختلفى كه در تحت عنوان كلى اسلام سياسى مىگنجند، سرنوشت واحدى ندارند. نويسنده به برخى نگاشتههاى جان اسپوزيتو كه جنبشهاى اسلامى را در پرتو روابط اجتماعى و سياسى، و در چارچوب محيط و شرايط اقتصاديشان مطالعه و تا حد امكان از تعميمهاى خرافى پرهيز مىكند، اشاره مىنمايد. اسپوزيتو نمونههاى متعددى از جنبشهاى اسلامى را مطالعه كرده است تا ميزان قدرت اين جنبشها در سازگارى دموكراتيك با جوامع خود را نشان دهد.
در مقالهاى ديگر از اين فصل، نويسنده دو نگره متفاوت (برهان غليون و سميرامين) در برون شد از بحران مشاركت كنونى جوامع عرب را بررسى مىكند. برهان غليون در تحليل بحران كنونى آن را بحرانى اجتماعى - سياسى مىداند كه با شكلگيرى نخبگان جديد در مرحله پسا»استعمار« و در فضاى تمايز گروه نخبگان نوگرا و ديگر گروههاى اجتماعى منزوى از روند نوسازى، پديد آمده است، زيرا دولتهاى جديد بر نخبگان اتكا داشتهاند و اين وضع سبب شكاف ميان نخبگان و جامعه شده است.
اما نگره سميرامين بر قاعده تحليل بحران سرمايهدارى كنونى جهان استوار است كه كاركرد آن امروزه، اداره بحرانها است، نه حل آن؛ افزون بر آن، شيوه توليد آسيايى، مدخلى براى فهم بحران داخلى اين جوامع است؛ نگره سميرامينى نگرهاى نوماركسيستى است.
فصل پنجم به »اسلام و شرقشناسى« اختصاص دارد. در اين فصل، اسلام از نگاه شرق شناسان مورد تحليل قرار گرفته است. در مقاله نخست اين فصل، رهيافت پژوهشى ايمن ابراهيم در مردمشناسى اسلام و نقش عامل قبيله در تاريخ اسلام بررسى شده است. ايمن ابراهيم مطالعاتى را كه بر دهههاى نخست ظهور اسلام پرداختهاند از جهت روش به سه دسته تقسيم مىكند:
١. روش نخست تكوين دولت اسلامى را از راه پديد آمدن دين جديد و سازمان يابى زندگى امت در مدينه مىداند و در نتيجه تطابقى ميان ظهور دين اسلام و تكوين دولت اسلامى مىبيند و از اينجا است كه دوگانگىاى ميان نظام قبيله و نظام دولت جديد در طول تاريخ صدر اسلام به چشم مىآيد. از اين دسته شرق شناساناند: فيلها وزن، مونتگمرى وات و عبدالعزيز الدورى.
٢. روش دوم با روش نخست اختلافى اساسى دارد، زيرا معتقد است كه چارچوب انقلابى و توفنده رسالت محمّدى، انقلابى ريشهاى در كليت حيات اجتماعى عرب پديدآورد كه توانست به حاكميت نظام جاهلى پايان بخشد و دولتى را پديد آورد كه پيامبر خود زعامت آن را عهدهدار بود. پژوهشگر امريكايى دونر كه فتوحات اوليه اسلامى را مطالعه كرده و كرون و هاندز و از ميان ماركسيستهاى عرب مانند طيب تيزينى و حسين مروه بر اين روش هستند.
٣. روش سوم بر تداوم و استمرار تاريخ عرب از عصر جاهلى تا عصر اسلامى نخست تأكيد مىورزد.
ايمن ابراهيم روش سوم را تأييد مىكند و تأكيد مىورزد كه ممارست سياسى پيامبر بزرگوار، از سال ٦٢٢ تا ٦٣٢ مرزهاى نظام قبيلگى را در نور ديده بود.
مقايسه ديگر اين فصل بررسى كتاب »ترس از نوگرايى، اسلام و دموكراسى« فاطمه مرنيسى و چند كتاب ديگر او چون فراحجاب است.